تعداد نظرات :0
4 نوامبر 2025
آنچه در این مقاله میخوانید ..

 چرا کوچینگ صرفاً یک روش نیست، بلکه شیوه‌ای از بودن است.

 آزاد حلوی

مقدمه

در حوزه‌ی در حال تحول کوچینگ حرفه‌ای، زبان به‌گونه‌ای آرام اما تعیین‌کننده، هم برداشت و هم عمل را شکل می‌دهد.

واژه‌ها جهان را می‌سازند.

واژگانی مانند «ابزارهای کوچینگ»، «تکنیک‌های کوچینگ» یا حتی استعاره‌ی «کلاه کوچینگ»، اغلب برای توضیح فعالیتهایی است که کوچ ها انجام می دهند. اما چنین عباراتی ممکن است ناخواسته این تصور را القا کنند که کوچینگ ردایی است که می‌توان برای مدتی «پوشید» و سپس آن را کنار گذاشت؛ گویی کوچینگ صرفاً یک نقش است که بسته به موقعیت، قابل تعویض با مشاوره، منتورینگ یا تراپی است.

در استانداردهای جدید شایستگی‌های ICF سال 2025، یک نکته‌ی ظریف و مهم مطرح شده است. برای نخستین بار، در شایستگی 1-3 به‌صراحت از واژه‌ی فلسفه استفاده شده است:

«کوچ، فلسفه کوچینگ خود را توصیف می‌کند و به‌طور آشکار روشن می‌سازد که کوچینگ چیست و چه چیزی نیست. »

این تغییر آرام اما عمیق، یادآور این حقیقت است که کوچینگ تنها مجموعه‌ای از روش‌ها نیست؛ بلکه در بنیادی‌ترین سطح، برآمده از فلسفه‌ی بودن با دیگری است.فلسفه‌ای که از ارزش‌های زیسته‌ی کوچ، زمینه‌ی فرهنگی او، و معنای همراهی با انسانی دیگر شکل می‌گیرد.

در عین حال، شایستگی7-7 اشاره می‌کند که کوچ «رویکرد خود را متناسب با نیازهای مراجع تنظیم می‌کند.» شاید در نگاه اول این عبارت شبیه استعاره‌ی «تعویض کلاه» به‌نظر برسد، اما در واقع به چیزی لطیف‌تر اشاره دارد: حالت ذهنی کوچ در لحظه — نوعی پاسخ‌گویی همراه با وفاداری به ارزش‌ها، نه خروج از آن‌ها.

اگر کوچینگ فلسفه‌ی بودن است، نمی‌توان آن را هر زمان خواست کنار گذاشت.چنین فلسفه‌ای بیش از آنکه پوششی «بر تن» باشد( مثل کلاه) ، محلی است که در آن سکونت می‌گزینیم —یعنی شیوه‌ای از بودن با خود و دیگران.

این نوشته می‌کوشد نشان دهد چگونه فهم کوچینگ به‌مثابه فلسفه‌ی بودن، می‌تواند هم تنوع رویکردی کوچ‌ها را گرامی بدارد و هم ما را در ارزش‌های مشترک ICF ریشه‌دار نگاه دارد.

1. کوچینگ به‌مثابه فلسفه ی زندگی

وقتی از «فلسفه‌ی کوچینگ» سخن می‌گوییم، همزمان هم از تنوع و هم از یکتایی حرف می‌زنیم.بر اساس ارزش‌های بنیادین ICF  – حرفه‌ای‌گری، برابری، همکاری و انسانیت — تمام کوچ‌ها بر یک قطب‌نمای اخلاقی و انسانی تکیه دارند. اما در دل این بستر مشترک، هر کوچ فلسفه‌ی زیسته‌ی خود را پرورش می‌دهد.

کوچی در توکیو ممکن است از ذن و پدیدارشناسی الهام گیرد؛کوچی در اسلو از اگزیستانسیالیسم و تفکر سیستمی؛کوچی در نایروبی از حکمت جمع‌محور «اوبونتو». هر یک از این فلسفه‌ها، هرچند متفاوت‌اند، اما همگی از خاکی مشترک می‌رویند: باوری عمیق به این‌که انسان موجودی خلاق، توانمند و کامل است.

این تنوع، انسجام کوچینگ را تهدید نمی‌کند؛ بلکه آن را غنی‌تر می‌سازد. فلسفه‌ی کوچینگ از این دیدگاه، دکترین واحدی نیست؛ بلکه یک ایستار پدیدارشناسانه است:پرسشی مداوم که «چگونه با دیگری روبه‌رو می‌شویم؟» فلسفه‌ی هر کوچ، بازتابی است از چگونگی درک او از ظرفیت‌های انسانی، مسئولیت و ارتباط.

در ضمیمه‌ی اخلاق حرفه‌ای 2025 ICF در تفسیر “فلسفه کوچینگ” آمده است:

« نظریه‌ها، باورها و اصولی زیربنایی که شیوه‌ی کار و رابطه‌ی کوچ با مراجع را هدایت می‌کند. »

می‌توان گفت این تعریف ما را به تأمل دعوت می‌کند:

  • تجربه‌ی زیسته‌ی فلسفه‌ی من در عمل چیست؟
  • فلسفه‌ی من چگونه در لحن، سکوت یا کنجکاوی‌ام نمود پیدا می‌کند؟

فلسفه در اینجا چیزی انتزاعی نیست — بلکه ممکن است همان حال و هوای نامرئیِ جاری در رابطه‌ی کوچینگ باشد.

2. شکنندگی استعاره‌ی «کلاه کوچینگ»

عبارت آشنای «بر سر گذاشتن کلاه کوچینگ» اغلب در نقش‌های سازمانی یا ترکیبی به‌کار می‌رود؛ جایی که متخصصین میان نقش‌های مختلفی جابه‌جا می‌شوند — مدیر، منتور، مشاور، راهنما، کوچ. در ظاهر، این استعاره بی‌ضرر و حتی در تعیین و تفکیک مرزها مفید به نظر می‌رسد. شایان توجه است که شایستگی 6-1 به‌درستی از ما می‌خواهد که «میان کوچینگ، مشاوره، روان‌درمانی و سایر حرفه‌های حمایتی تمایز قائل شویم. »

با این حال، از دیدگاه پدیدارشناسانه، این استعاره ممکن است بیش از آنکه آگاه کننده باشد، گمراه کننده باشد. «کلاه» چیزی بیرونی است — می‌پوشاند اما دگرگون نمی‌کند. وقتی کوچینگ را همچون یک کلاه تصور می‌کنیم، ممکن است ناخودآگاه آن را به رفتاری موقتی و جدا از فلسفه یا انسانیت عمیق خود فروبکاهیم.

در این‌جا شاید بد نباشد بپرسیم:

  • چه بر سر ارزش‌های بنیادی ICF می‌آید زمانی که کوچ «کلاه خود را عوض می‌کند»؟
  • ‌ آیا حرفه‌ای‌گری، عدالت، همکاری و انسانیت را می‌توان به میل خود متوقف و دوباره فعال کرد؟
  • ‌ چگونه می‌توان میان نقش‌های حرفه‌ای مختلف جابه‌جا شد، بی‌آنکه انسجام اخلاقی و فلسفی خود را از دست داد؟

 

وقتی کوچ «کلاه خود را عوض می‌کند»، ممکن است ناخودآگاه در میان نظام‌های ارزشی و مرزهای متفاوتی قدم بگذارد، بی‌آنکه از آن کاملاً آگاه باشد. ذهنیت مشاوره‌ای ممکن است به‌طور ناخودآگاه نوعی سلسله‌مراتب را دوباره وارد رابطه کند؛ در حالی که در زمان تراپی ممکن است تمرکز بر شفا باشد، نه بر شراکت. هر یک از این تخصص ها فلسفه و اخلاق خاص خود را دارند. اگر کوچ در این میان تأمل نکند، ممکن است میان جهان‌بینی‌های ناسازگار در نوسان باشد و در نتیجه، هم خودش و هم مراجعش نسبت به زمین مشترکی که بر آن ایستاده‌اند، دچار تردید شوند.

مسئله در داشتن چند مهارت یا شایستگی نیست — بسیاری از کوچ‌ها در عین حال مشاور یا درمانگر نیز هستند — بلکه پرسش این است که آیا این نقش‌ها در چارچوب فلسفه‌ای یکپارچه از «بودن» با یکدیگر هم‌زیستی دارند یا نه.
در لحظه‌ای که کوچ، کوچینگ را صرفاً به‌عنوان یک «فعالیت» ببیند و نه به‌عنوان «ارزشی زیسته»، یکپارچگی‌اش در معرض آسیب قرار می‌گیرد.

مسئله این نیست که کوچ نباید نقش‌های دیگری داشته باشد،بلکه این است که تمام این نقش‌ها باید در یک فلسفه‌ی واحد از انسان بودن ریشه داشته باشند.اگر کوچینگ فقط «تکنیک یا مهارت» باشد، انسجام از هم می‌پاشد.اگر کوچینگ «شیوه‌ی بودن من» باشد، انسجام حفظ می‌شود.

جلسه کوچینگ بین فردی

3. تنظیم رویکرد، نه ترک فلسفه

شایستگی7-7 به ما یادآوری می‌کند که یک کوچ «رویکرد کوچینگ خود را مطابق با نیازهای مراجع تنظیم می‌کند.» این را می‌توان به‌عنوان انعطاف‌پذیری پدیدارشناسانه فهمید — حرکتی در فضای کوچینگ که از همدلی و حضور کامل ناشی می‌شود.

تنظیم رویکرد ممکن است به معنای کند کردن سرعت جلسه وقتی مراجع مکث دارد یا مردد است، یا استفاده از تجسم تصویری وقتی تخیل می‌تواند آگاهی تازه‌ای ایجاد کند باشد. این به معنای ترک موضع کوچینگ نیست چون این‌ حرکت‌ها درون کوچینگ هستند، نه خارج آن.فلسفه ثابت می‌ماند:احترام، خودمختاری، مشارکت.

 تفاوت در نیت نهفته است: وقتی در چارچوب کوچینگ تنظیم انجام می‌دهیم، ارزش‌های ما ثابت می‌ماند؛ اما وقتی «کلاه عوض می‌کنیم»، در معرض دور شدن از آن ارزش‌ها قرار می‌گیریم.

یک کوچ ممکن است از گرایش‌های مختلف کوچینگ — رفتاری-شناختی، گشتالت، اگزیستانسیالیستی، سوماتیک(جسم‌محور) — بهره ببرد، اما فلسفه‌ی عمیق‌تر همچنان پایدار باقی می‌ماند: احترام به خودمختاری، پذیرش کامل بودن فرد، و نگاه داشتن رابطه به‌عنوان شراکت. انعطاف‌پذیری در قالب یا فرم هرگز بر ثبات ارزش‌ها غلبه نمی‌کند.

4. کوچینگ به‌مثابه حضور پدیدارشناسانه

کوچینگ، با دیدی پدیدارشناسانه، ممکن است کمتر درباره‌ی کاری باشد که بعنوان یک کوچ انجام می‌دهیم و بیشتر درباره‌ی نحوه‌ی حضور کوچ باشد. خودِ نحوه حضور ممکن است متد (روش کار) باشد.

می‌توان گفت در حضور واقعی در کوچینگ:

  • شنیدن به جای تحلیل، تبدیل به عملی از شاهد بودن می‌شود.
  • کنجکاوی جایگزین یقین می‌گردد.
  • مشاهده بدون قضاوت پدیدار می‌شود.
  • گفتگو بدون نیاز به کنترل جریان می‌یابد.

 

چنین ویژگی‌هایی نشان‌دهنده‌ی تکنیک نیستند، بلکه «بودن» را نمایان می‌کنند — موضعی هستی‌شناسانه که ارزش «انسانیت» در ICF را تجسم می‌بخشد. از دیدگاه ارتباط بدون خشونت (NVC)، این حضور زمانی پدیدار می‌شود که کوچ تمایل به حل مشکل، تشخیص یا قانع کردن را به تعویق می‌اندازد و در عوض با کنجکاوی دلسوزانه به دنیای مراجع وارد می‌شود و این بیشتر کاوشی مشترک در معناست تا فقط یک تعامل.

5.شکنندگی اخلاقی در ابزارگرایی

وقتی کوچینگ به‌عنوان یک «کلاه» یا صرفاً یک «رویکرد» دیده شود، ممکن است از آن استفاده ابزاری شود. سازمان‌ها ممکن است آن را به‌عنوان یک ابزار عملکردی ببینند. مدیران ممکن است از «سؤال‌های کوچینگی» برای هدایت رفتار استفاده کنند. حتی خود کوچ‌ها نیز ممکن است ناخودآگاه آن را صرفاً مهارتی برای اجرا ببینند، نه یک سبک زندگی یا حالت «بودن».

در چنین لحظاتی، ارزش‌های ICF ممکن است به‌تدریج کمرنگ شوند. حرفه‌ای‌گری به تکنیک تبدیل می‌شود، برابری به شعار، همکاری به مدیریت و انسانیت به بهره‌وری تقلیل می‌یابد. آنچه باقی می‌ماند ممکن است از نظر زبانی شبیه کوچینگ باشد، اما روح اخلاقی آن را نداشته باشد.

با این حال، یک موضع پدیدارشناسانه کوچ را دعوت می‌کند تا به تجربه بازگردد — تا درک کند چه زمانی کوچینگ دارای اصالت است و چه زمانی ابزاری عمل می کند. چنین آگاهی ساده اما رادیکالی، ممکن است نگهبان واقعی یکپارچگی کوچینگ باشد.

6. بازپس‌گیری کوچینگ به‌مثابه شیوه‌ی بودن

برای بازپس‌گیری کوچینگ به‌عنوان یک فلسفه — و نه صرفاً یک رویکرد — می‌توان با چند تأمل آغاز نمود:

  • فلسفه‌ی خود را بیان کنیم: هر کوچ می‌تواند بپرسد، «با چه جهان‌بینی‌ای با مراجعانم ملاقات می‌کنم؟» این آگاهی، تکنیک را به بیانی اخلاقی تبدیل می‌کند.
  • ارزش‌های مشترک را تجسم کنیم: حرفه‌ای‌گری، برابری، همکاری، انسانیت — نه به‌عنوان قوانین، بلکه به‌عنوان ویژگی‌های زیسته‌ای که لحن، زمان‌بندی و همدلی را پایه ریزی می‌کنند.
  • تمرین ارتباط بدون خشونت: به گونه‌ای گفت و شنود کنیم که حضور را پرورش دهد، نه اینکه قانع کند.
  • یکپارچگی را در نقش‌ها حفظ کنیم: هنگام جابه‌جایی میان عملکردها (مشاوره، منتورینگ، درمان)، همان هسته‌ی فلسفی — همان احترام به تمامیت انسانی — را همراه خود داشته باشیم.
  • کوچینگ را به‌عنوان دعوت ببینیم، نه مداخله: هدف کوچینگ ممکن است ایجاد تغییر نباشد، بلکه ایجاد شرایطی است که تغییر به‌طور طبیعی رخ دهد.

 

سخن پایانی

استعاره‌ی «کلاه کوچینگ» ممکن است کارآمد و ساده باشد، اما حقیقت عمیق‌تری را پنهان می‌کند:کوچینگ چیزی نیست که بپوشیم — چیزی است که می‌شویم.کوچینگ ابزار دستیابی به هدفی بیرونی نیست؛شیوه‌ای است برای مواجهه با امر انسانی — با گشودگی، با همدلی، با فروتنی.

در حالی که ICF ارزش‌ها و شایستگی‌های مشترک را ارائه می‌دهد، بیان «فلسفه‌ی کوچینگ هر فرد» همواره متنوع خواهد بود —که از فرهنگ، زبان و تجربه‌ی زیسته شکل‌گرفته. این تنوع تهدید نیست، بلکه گواهی است بر کوچینگ به‌عنوان یک گفت‌وگوی انسانی- جهانی.

در نهایت، کوچینگ ممکن است آنچه برای دیگران انجام می‌دهیم نباشد، بلکه نحوه‌ی بودن ما با آن‌ها باشد — با حضور، کنجکاوی و فروتنی.

کوچینگ کلاهی نیست که بر سر گذاشته شود، بلکه خانه‌ای است که در آن زندگی می‌کنیم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

فیلتر قیمت
‫فیلتر قیمت - اسلایدر
1تومان110,000تومان