تعداد نظرات :0
آنچه در این مقاله میخوانید ..

گشایشی پدیدارشناسانه به تجربهٔ تصمیم‌گیری، آزادی، تردید و مسئولیت

مقدمه: تصمیم، واقعه‌ای در آستانهٔ بودن

بعضی لحظه‌ها شبیه مرزند؛ نه کاملاً این‌سو، نه هنوز آن‌سو. لحظه‌هایی که در آن‌ها پرسشی درونی ما را فرا می‌خواند، بی‌آنکه پاسخ روشنی در کار باشد. تغییر شغل، مهاجرت، ترک یک رابطه، ورود به مسیری تازه، یا حتی نگفتن یا گفتنِ یک جمله. تصمیم‌ها، اگر بخواهند اصیل باشند، همواره با نوعی توقف در آستانه همراه‌اند؛ جایی که هنوز نمی‌دانیم چه باید کرد، و شاید حتی نمی‌دانیم که آیا اصلاً باید کاری کرد.

این نوشتار تلاشی‌ست برای اندیشیدن به همین «لحظهٔ معلق»؛ به آن وضعیت درونی که نه صرفاً نتیجه‌ی فکر کردن است و نه ناشی از ترس صرف، بلکه چیزی‌ست میان بودن و شدن. تجربه‌ای که می‌توان آن را با واژه‌ای ساده اما پرمحتوا نامید: اضطراب تصمیم‌گیری.

اضطرابی که نه الزاماً منفی است، نه همواره رنج‌آور، و نه ضرورتی برای عبور سریع از آن وجود دارد. گاهی اضطراب، گشایشی‌ست برای دیدنِ آن‌چه تاکنون نادیده مانده بود.

تصمیم‌گیری و پارادوکس آزادی

در ظاهر، تصمیم‌گیری با آزادی گره خورده است. اینکه انسان بتواند انتخاب کند، مسیرش را خودش برگزیند، و پاسخ‌گوی انتخاب خود باشد، نشانه‌ای از استقلال و بلوغ درونی تلقی می‌شود. اما اگر اندکی مکث کنیم، درمی‌یابیم که همین آزادی، در بطن خود، حامل نوعی فشار هستی‌شناختی است.

آزادی، آن‌گونه که در تجربه‌ی روزمره پدیدار می‌شود، همیشه هم رهایی‌آور نیست. گاه آزادی ما را به ناکجایی پرتاب میکند؛ به جایی که دیگر نه دستورالعملی وجود دارد، نه مسیر از پیش تعیین‌شده‌ای. بودن در وضعیت آزادی یعنی بودن در برابر امکان‌های بی‌پایان، و این خود می‌تواند منبعی از تردید و اضطراب باشد.
اما چرا انتخاب، با آزادی و اضطراب هم‌طراز می‌شود؟ داشتن حق انتخاب، به‌ظاهر به معنای امکان تحقق خود در مسیرهای گوناگون است. اما در همان لحظه که یکی از این امکان‌ها انتخاب می‌شود، دیگر امکان‌ها—دیگر شیوه‌های بودن—به ناگزیر کنار گذاشته می‌شوند. و درست همین‌جاست که اضطراب رخ می‌دهد: انتخاب کردن، یعنی نادیده گرفتنِ گزینه‌هایی که می‌توانستند واقع شوند؛ یعنی روبه‌رو شدن با «نبودنِ» آنچه ممکن بود باشد.

آزادی، در بطن خود، حامل نوعی فشار هستی‌شناختی است

 

از سوی دیگر، فراسوی هر انتخاب نیز چیزی نهفته است که هنوز شناخته نشده—ناشناخته‌ای که نه در اختیار ماست، نه قابل پیش‌بینی. در این معنا، هر انتخاب، هم‌زمان با خود نوعی نفی به همراه دارد. وقتی نوعی از بودن را برمی‌گزینیم، به شکل‌هایی دیگر از بودن «نه» می‌گوییم. و این نفی، این کنار زدن امکان‌های دیگر، نه تنها محدودسازی نیست، بلکه دقیقاً منشأ اضطراب اگزیستانسیال است؛ اضطرابی که از لمس مبهمِ نیستی پدید می‌آید. در چنین وضعیتی، ممکن است احساس کنیم میان دو نیرو گرفتار شده‌ایم: از یک‌سو میل به انتخاب، و از سوی دیگر ترس از پیامدهای آن. در این میانه، اضطراب همچون سایه‌ای بی‌نام، اما همواره حاضر، بر تجربه‌ی ما سنگینی می‌کند. اما آیا باید از این اضطراب فرار کرد؟ یا شاید بتوان در آن مکث کرد، آن را زیست، و شنید که چه چیزی را در ما بیدار می‌کند؟

تردید: نشانهٔ آگاهی، نه ضعف

در بسیاری از فضاهای تفکر عمومی یا حتی در روان‌شناسی کاربردی، تردید به‌مثابه یک اختلال، یک مانع، یا نشانه‌ای از عدم بلوغ در تصمیم‌گیری تلقی می‌شود. اما از منظر پدیدارشناختی، تردید ممکن است دقیقاً نشانهٔ آگاهی زیسته باشد—آگاهی از کثرت امکان‌ها، از پیامدهای نامعلوم، از زیستن در جهانی که معنا در آن داده‌شده نیست.

تردید، در این نگاه، نه نشانِ ضعف، بلکه شکلی از حساسیت هستی‌شناختی است؛ نوعی گوش دادن به چند صدایی درون خود، پیش از آن‌که فقط یکی از آن صداها فرمان انتخاب را صادر کند.

در تجربهٔ کوچینگ نیز، مراجعان اغلب با این تردید وارد می‌شوند:

  • نمی‌دانم کار درست چیست…
  • می‌ترسم اگر انتخاب کنم، پشیمان شوم…–”

 

هر دو گزینه خوب‌اند، اما هیچ‌کدام کامل نیستند.وظیفهٔ کوچ در این وضعیت، تجویز یا تصمیم‌سازی نیست، بلکه ماندن در کنار مراجع در وضعیت تردید است. تردیدی که اگر با دلسوزی و سکوت نگریسته شود، ممکن است خود حامل نوعی روشنایی تدریجی باشد—نه به‌عنوان پاسخ، بلکه به‌مثابه شهودی هستی‌-شناختی.

مسئولیت: آنچه پس از تصمیم آغاز می‌شود

تصمیم‌گیری، هرچند در یک لحظه رخ می‌دهد، اما دامنه‌اش به آینده کشیده می‌شود— به انتخابی که باید زیسته شود، دفاع شود، و با تمام پیامدهایش روبه‌رو شد. اینجاست که مسئولیت پدیدار می‌شود. در فضای انتخاب‌های ساده، مسئولیت شاید چندان سنگین نباشد. اما هرچه انتخاب اصیل‌تر، فردی‌تر، و کمتر قابل
بازگشت باشد، مسئولیت نیز سنگین‌تر می‌شود. مسئولیتی که نه فقط در برابر دیگران، بلکه پیش از آن، در برابر خویشتنِ انتخاب‌کننده است.

اما مسئولیت، به این معنا نیست که اگر روزی دریابیم انتخاب‌مان نادرست بوده، دیگر نباید آن را تغییر دهیم. مسئولیت الزام به ماندن در انتخاب نیست. بلکه یعنی حتی اگر بخواهیم مسیر را اصلاح کنیم، حتی اگر تصمیم را کنار بگذاریم، حتی اگر در همان وضعیت باقی بمانیم یا هیچ اقدامی نکنیم، باید بتوانیم پذیرای پیامدهای آن باشیم. پذیرفتن مسئولیت یعنی ایستادن در برابر آن‌چه از تصمیم زاده می‌شود— خواه موفقیت، خواه تردید، خواه شکست. در این معنا، مسئولیت نه بارِ الزام، بلکه پذیرشِ آزادانه‌ی بودن در دل پیامدهاست.در دنیایی که اغلب می‌کوشد ما را از اثرات انتخاب‌هایمان دور کند، مسئولیت یعنی بازگشت به خود، به انتخابی که کرده‌ایم، و به پاسخی که می‌دهیم؛ پاسخی که هیچ‌کس جز خودمان نمی‌تواند آن را به دوش بکشد.

کوچینگ در این زمینه نیز، تنها زمانی می‌تواند مؤثر باشد که به‌جای سبک‌سازی از این بار، آن را به رسمیت بشناسد. نه برای ایجاد ترس، بلکه برای پاسداشت جدی‌بودن تصمیم و اصالت انتخاب.

کوچینگ و آستانه: همراهی، نه راهبری

اگر کوچینگ را به‌عنوان گفت‌وگویی بین‌الاذهانی و فضای پدیدارشدن تجربه در نظر بگیریم، آن‌گاه نقش کوچ در لحظه‌های تصمیم نه راهبری، نه پیشنهاد دادن، و نه تحلیل روانی خواهد بود. بلکه تنها ماندن در آستانهٔ تصمیم، در کنار دیگری است.

کوچ نه کسی‌ست که انتخاب را تسهیل کند، بلکه کسی‌ست که در برابر اضطرابِ انتخاب نمی‌گریزد.او نمی‌خواهد تردید را حل کند، بلکه می‌پذیرد که تردید ممکن است چیزی از خویشتن را پدیدار کند.او عجله‌ای برای اقدام ندارد، زیرا می‌داند که بعضی تصمیم‌ها نیاز به رسیدنِ بی‌صدا از درون دارند، نه فشار بیرونی.

در چنین فضایی، کوچینگ خود تبدیل به آستانه‌ای برای ظهور تصمیم می‌شود—نه برای اثبات درستی یا پیش‌بینی نتیجه، بلکه برای وفادار بودن به لحظهٔ اکنون و انسانی که در دلِ آن ایستاده است.

سخن پایانی: اضطراب را نخواه حل کنی—در آن بمان

در پایان، ممکن است این پرسش در ذهن شکل بگیرد که: اگر قرار نیست تردید را حل کنیم، اضطراب را برطرف کنیم، یا تصمیمی بگیریم، پس نقش کوچینگ چیست؟ پاسخ ساده نیست. اما شاید بتوان این‌گونه گفت: نقش کوچینگ، در لحظه‌هایی که تصمیم سخت و هستی‌ساز می‌شود، نه تسهیل انتخاب، بلکه حضور در آستانهٔ انتخاب است.حضور، بی‌پیش‌داوری،بی‌فشار، بی‌پاسخ.

در چنین حضوری، گاهی اضطراب هم آرام می‌گیرد؛ نه از بین می‌رود، بلکه تبدیل می‌شود: از مانع به نشانه. از سایه به چراغ. از فشار به نشانهٔ این‌که زندگی هنوز ما را جدی می‌گیرد.

کوچینگ یعنی حضور! حضور دیگری که در آن، بودن خود را بتوان در آینه‌ی آن دیگری دید. و هرچه آینه بودنِ آن دیگری شفاف‌تر، بودن نیز واضح‌تر. اما گاه این «دیگری» نه صرفاً بازتاب خودِ فعلی ما، بلکه بازتابِ خودی‌ست فراتر؛ خودی که شاید هنوز درک‌نشده، هنوز نزیسته، و هنوز نام‌گذاری نشده است، اما در چشمِ آن دیگری، در سکوتِ آن گوش سپردن، خود را نشان می‌دهد.

اینجاست که کوچینگ بدل می‌شود به برهم‌کنش جهان‌ها— به مکانی که در آن، تجربه‌ی زیسته‌ی من و نگاه آن دیگری، جهانی تازه را فرا می‌خوانند؛ جهانی که شاید تا پیش از آن، نه بوده و نه دیده شده بود. و شاید همین، جوهرهٔ کوچینگ معناگرا باشد: نه تعیین مسیر، نه حل مسئله، بلکه ساختن میدانی برای پدیدار شدن آن‌چه در ما در حال صیرورت است.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

فیلتر قیمت
‫فیلتر قیمت - اسلایدر
1تومان110,000تومان