در جهانی که صدای موفقیت، شکوفایی، بهرهوری و “اقدام” همهجا را پر کرده، مرگ ساکت است. نه تنها به لحاظ فیزیکی، بلکه در فضای کوچینگ، مشاوره، و توسعه فردی نیز مرگ اغلب نادیده گرفته میشود؛ گویی نقطهای خارج از دامنهی تمرکز کوچ ها و مراجعان است—حاشیهای ناخوشایند، ناخوانده، و تهدیدکنندهی پروژهی «رشد».
اما اگر مرگ را به عنوان حقیقتی بنیادین و ناگریز درک کنیم، نمیتوان کوچینگ را از آن جدا کرد. مواجهه با پایان، بخش جداییناپذیر هر مواجهه اصیل با زندگی است. کوچینگ، اگر بخواهد به راستی در خدمت آگاهی باشد، باید به سکوت مرگ نیز گوش فرا دهد.در سکوتِ مرگ، صدای بودن واضحتر شنیده میشود.
کوچینگ یا خط تولید انسانِ بالفعل؟
در بسیاری از رویکردهای رایج در کوچینگ، تمرکز اصلی بر کمک به مراجع برای شناسایی تواناییها، تعیین اهداف، ساخت مسیر و اقدام مؤثر است. در این دیدگاه، کوچ نقشهای طراحی میکند تا مراجع بتواند “خود را بسازد”، به بالاترین نسخهی خودش تبدیل شود، و نهایت بهرهوری را از منابع درونیاش استخراج کند.شاید با خود بگویید این چه ایرادی دارد. مگر نه اینکه حتی نیچه – فیلسوف پتک به دست – هم می گوید نهایت انسان بودن – ابرانسان – به فعل در آوردن توانایی های خود است ؟
اگر کمی عقب بایستیم و نگاه کنیم، این تصویر یادآور چیزی آشناست:مدل نئولیبرالی انسان بهمثابه پروژهای برای تحقق خود در بازار.انسانی که باید با انگیزه باشد، باهدف باشد، انعطافپذیر باشد، خودش را عرضه کند، خودش را ترمیم کند، و در همه حال «رو به جلو» باشد.
در این فضا، کوچینگ از بودن در میدان هستی به ابزار توسعه عملکرد تنزل مییابد. مراجع، بهجای آنکه در جهانی مملو از اضطراب، ترس، بیمعنایی یا امید گام بردارد، به کارگر خاموشِ زیستجهانِ تولید بدل میشود. او باید «تواناییهایش را بالفعل کند» تا سودآور، مفید، قابل پیشبینی و قابل عرضه باشد.
اما پرسش اینجاست: آیا کوچینگ باید مراجع را به آنچه “میتواند باشد” برساند، یا با آنکه اکنون هست، بماند؟
روانشناسی موفقیت: وعدهای برای فرار از اضطراب هستی
اکثر مکاتب روانشناسی موفقیت، در ظاهر وعدهی آرامش میدهند، اما در واقع اضطراب را فقط با عملکرد جایگزین میکنند. به مراجع گفته میشود: «اگر هدف داشته باشی، افسرده نمیشوی.» یا: «اقدام کن، تا ترس از بین برود. »
- اما آیا همهی ترسها با اقدام از بین میروند؟
- آیا اضطراب، همیشه بیماریست؟
- آیا ممکن است سکون، خودش شکلی از بودن باشد؟
کی یر کگور می گوید: «اضطراب، نتیجه میل ما به همان چیزی است که از آن می هراسیم.» میل ما به هستی و بودن در جهان که اضطراب پایان یا مرگ را ناشی می شود.
در کوچینگ معناگرا، ما نمیپرسیم «چگونه از این وضعیت خارج شوی؟»، بلکه میپرسیم: «این وضعیت، چه چیزی از هستی تو را نشان میدهد؟» مراجع ممکن است با مرگ عزیز، پایان یک رابطه، یا نزدیک شدن به مرگ خود مواجه باشد. ممکن است دیگر نخواهد پروژهای را شروع کند. ممکن است نخواهد بهتر شود.آیا کوچینگ در این لحظه نیز کنار او میماند؟یا او را ترک میکند چون «به جلو نمیرود»؟

هستی را ببین، نه عملکرد را
کوچینگ، اگر بخواهد انسانی باشد، باید بتواند انسان را در تمامیتش بپذیرد؛ نه صرفاً در لحظههای حرکت، بلکه در سکون، در خاموشی، در بیپاسخی.
در کوچینگ معناگرا، مراجع تنها موجودی نیست که باید مسئلهاش را حل کند. او کسیست که در دلِ جهان، با محدودیتها، با انتخابهای دشوار، تصمیم گیری در ابهام، عدم قطعیت، با بیپناهی، با آزادی و با مرگ زندگی میکند. کوچ، در این معنا، تسهیلگر اقدام نیست، بلکه همراه در پرسش هستی است.
در این فضا، سؤالها تغییر میکنند:
- اگر چیزی برای ساختن نیست، چه چیزی برای دیدن هست؟
- اگر مراجع نمیخواهد انتخاب کند، آیا میتوان با او در مکث ماند؟
- اگر نمیداند چرا غمگین است، آیا میتوان به غم بهمثابه یک پدیدار گوش داد؟
- اگر از مرگ حرف میزند، آیا باید بلافاصله امید تزریق کنیم؟ یا میتوان در سکوت، مرگ را پذیرفت؟
سکوت، جایی که کوچینگ آغاز میشود
در برابر مرگ، واژهها فرو میریزند. و درست همانجا، کوچینگ آغاز میشود. کوچینگ، نه با گفتن، بلکه با نشنیدنِ تحمیلی و نپریدن به نتیجه، هستی میآفریند.
سکوت، برخلاف آنچه در روانشناسی زرد القا میشود، نشانهی ناتوانی نیست. بلکه ممکن است والاترین شکلِ حضور باشد.مراجع، در کوچینگ، باید بتواند با تمام هستیاش ظاهر شود: با مرگ، میل، ترس، بیمعنایی، خشم، و حتی تمایل به هیچ نخواستن.
کوچ،لزوما نمیخواهد فوراً «حرکت» بسازد. بلکه دعوت میکند به ایستادن یا حتی به نگاه کردن به پایان و به لمس ترس. آنگاه، اگر حرکتی قرار باشد اتفاق بیفتد، از درونِ خود مراجع خواهد جوشید؛ نه از فشار کوچ، نه از الگوی موفقیت.
کوچینگ، بهمثابه کنش اخلاقی
مراجع، ابژه نیست. پروژه هم نیست. وظیفه کوچ، رساندن او به بهرهوری نیست. بلکه دیدن اوست، در مقام سوژهای که میبیند، رنج میکشد، و انتخاب میکند.
کوچینگ، وقتی عمیق باشد، اخلاقی میشود—نه بهمعنای پند دادن، بلکه بهمعنای وفادار ماندن به دیگری در رنج، و نه تبدیل کردن او به ابزار.
در جهانی که همهچیز باید کار کند، کوچینگ عمیق شاید تنها جایی باشد که در آن، میتوان کار نکرد—فقط بود.
و در پایان
مرگ، پایان نیست. اما یادآوری پایان است. کوچینگ، اگر چشم در چشم مرگ ندوزد، سطحی خواهد ماند. اما اگر شجاعت ایستادن در برابر پایان را داشته باشد، میتواند تبدیل شود به فضایی برای حقیقت.
نه حقیقت موفقیت، نه حقیقت خوشبختی،بلکه حقیقت زیستن در جهانی فانی، با انسانی که بهدنبال معناست—نه فقط حرکت.
